.:وزنم را زمین نمی پذیرد، دائماً معلقـــــــــم:.
به : گلاره
درها و دیوارها چیزهای خوبی هستند ، اینکه میگویم خوب ، واقعا خوب اند ، وگرنه همه ی درها و دیوارها من را می شناسند ،اهل تعریف و تمجید بیهوده نیستم ، لا اقلش همین َست که می نشینند روبرواَت بدون منت ، هرچه دوست داری بهشان می گویی ، گاهی با سر حرفت را تایید می کنند گاهی هم نه ، هر چه هستند شنونده های خوبی هستند ، ، نهایت ِ نهایت اش اینست که از غصه هات ترک می خورند ، دقیقن مثل ِ خودت ...

Photo by: shadiafarin Arash
1)
فراموش کن
روزی من بودم
،
من نبودم
دستم بود
تقصیر ِ ...
2)
اینقدر درمان هست
که دردها گورشان را گم کرده اند
آمده اند ، جا خوش کرده اند
تووی گور ما
...
فراموش کن
روزی من بودم
،
من نبودم
دستم بود
تقصیر ِ ...
2)
اینقدر درمان هست
که دردها گورشان را گم کرده اند
آمده اند ، جا خوش کرده اند
تووی گور ما
...
./
این خیابانهای موازی
بدجوری به اندامم گره خورده
مثلِ
این شالهایی که می فروشند
تووی مغازه ها
/.
./
به عصب می رســــد
از عصب که می گذرد
دردش آرام می شـود
،
می میـرد
بوی گند می گیرد
می پوسد ...
/.
این خیابانهای موازی
بدجوری به اندامم گره خورده
مثلِ
این شالهایی که می فروشند
تووی مغازه ها
/.
./
به عصب می رســــد
از عصب که می گذرد
دردش آرام می شـود
،
می میـرد
بوی گند می گیرد
می پوسد ...
/.
./
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهای مامان را ...
یاد حرفهای مامان می افتم که همیشه می گفت : " من از طرز زنگ زدنت در خونه ، می فهمم ناراحتی" خودم یادم می یاد که وقتی ناراحت بودم و نمی خواستم مامان بفهمه، نرسیده به خونه خودمو می زدم به اون راه ، تا وقتی زنگ می زنم مامان نفهمه که ناراحتم .... مامان می فهمید ...
هنوزم که هنوزه
وقتی تووی دلم یه چیزایی هست ، می بینم صُب زنگ می زنه و می گه دیشب خواب دیدم ناراحتی ...
،
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهـای مامان را ...
هی دستهـــــای خودم ...... هی دستهـــــای مامان ...
،
خیلی مانده دستهای من برسد به دستهای مامان .... خیلی مانده ...
/.
پ.ن1 : روز مامانهامون مبارک (مامان هم مامانهای قدیم :) )
پ.ن2 : یکی از دوستان عکاسم برام نوشته، نوشته هات بهتر از عکسهاتن :| نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم عکسام بهتر از نوشته هامن :|
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهای مامان را ...
یاد حرفهای مامان می افتم که همیشه می گفت : " من از طرز زنگ زدنت در خونه ، می فهمم ناراحتی" خودم یادم می یاد که وقتی ناراحت بودم و نمی خواستم مامان بفهمه، نرسیده به خونه خودمو می زدم به اون راه ، تا وقتی زنگ می زنم مامان نفهمه که ناراحتم .... مامان می فهمید ...
هنوزم که هنوزه
وقتی تووی دلم یه چیزایی هست ، می بینم صُب زنگ می زنه و می گه دیشب خواب دیدم ناراحتی ...
،
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهـای مامان را ...
هی دستهـــــای خودم ...... هی دستهـــــای مامان ...
،
خیلی مانده دستهای من برسد به دستهای مامان .... خیلی مانده ...
/.
پ.ن1 : روز مامانهامون مبارک (مامان هم مامانهای قدیم :) )
پ.ن2 : یکی از دوستان عکاسم برام نوشته، نوشته هات بهتر از عکسهاتن :| نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم عکسام بهتر از نوشته هامن :|
./
باز افتادی ؟! چند بار افتادی ؟! صد بار گفتم ، پاهاتو محکم رو زمین بذار ، صد بار گفتم جلوی پاتو نگاه کن وقتی داری راه می ری ، مگر نگفتم ؟! مگر نگفتی : چشم ، چرا باز افتادی ...
همیشه من نیستم که از زمین بلندِت کنم و خاکِ روی زانوهاتو بتکونم ... باید درست راه بری ... صاف ... محکم ... اگه محکم راه نری زمین می خوری ، زخمی می شی ، اووف می شی .
می فهمی چی می گم ؟!
.
.
.
نه، نمی فهمی ، هنوز خیلی مونده تا بفهمی ...
/.
باز افتادی ؟! چند بار افتادی ؟! صد بار گفتم ، پاهاتو محکم رو زمین بذار ، صد بار گفتم جلوی پاتو نگاه کن وقتی داری راه می ری ، مگر نگفتم ؟! مگر نگفتی : چشم ، چرا باز افتادی ...
همیشه من نیستم که از زمین بلندِت کنم و خاکِ روی زانوهاتو بتکونم ... باید درست راه بری ... صاف ... محکم ... اگه محکم راه نری زمین می خوری ، زخمی می شی ، اووف می شی .
می فهمی چی می گم ؟!
.
.
.
نه، نمی فهمی ، هنوز خیلی مونده تا بفهمی ...
/.
مدتهاست ...
مدتهای مدیدیست تلفن زنگ نخورده َست و من برای گلهای قرمزِ روی کاشی .... نگرانم ...
چه زود صد سال ِ گی اَم ، تمام شد ... چقدر زود ...

مدتهای مدیدیست تلفن زنگ نخورده َست و من برای گلهای قرمزِ روی کاشی .... نگرانم ...
چه زود صد سال ِ گی اَم ، تمام شد ... چقدر زود ...

Photo by : Shadiafarin Arash
./
می آید
و سرش درد می کند
می رود
و سرش درد می کند
و زنی که هر روز
از پله های لق ِ خانه ای بالا می رود
که مالیخولیای حادِ مسری دارد
/.

Photo by : ShadiAfarin Arash
می آید
و سرش درد می کند
می رود
و سرش درد می کند
و زنی که هر روز
از پله های لق ِ خانه ای بالا می رود
که مالیخولیای حادِ مسری دارد
/.

Photo by : ShadiAfarin Arash
به آرزو ...
./
به خنده هایم نگاه نکن
خنده هایم
مثلِ گریه های تو
،
شور ...
/.
./
به خنده هایم نگاه نکن
خنده هایم
مثلِ گریه های تو
،
شور ...
/.
./
"تو"
همیشه "تو"
،
"من "
،
روی هیچ کاغذی
نشد
"تو"
/.
"تو"
همیشه "تو"
،
"من "
،
روی هیچ کاغذی
نشد
"تو"
/.
./
می ترسم از این "قصه" ها
از این "شهر"
،
می ترسم تووی هیچ "قصه " ای "شهر"ِ من نباشد و
تووی هیچ "شهر" ی " قصه" ی من
/.
./
مانده ای
روی تمامِ کاغذهای سپیدی که قاب کرده ام
کوبیده ام حوالی همین دل
روی تمامِ صندلیهای خالی
روی همه ی پیچک های سکر آور کوچه های شهرم
،
مانده ام
کسی می تواند
این اندازه
مرئی باشد و نامرئی ؟!
/.
مانده ای
روی تمامِ کاغذهای سپیدی که قاب کرده ام
کوبیده ام حوالی همین دل
روی تمامِ صندلیهای خالی
روی همه ی پیچک های سکر آور کوچه های شهرم
،
مانده ام
کسی می تواند
این اندازه
مرئی باشد و نامرئی ؟!
/.
./
این خیابانهای طویل و دور و دراز را
که هزاران بار
سرتاســـر آن را با هم قدم زده ایم
لوله می کنم
می گیرم زیرِ بغل
می اندازم زیرِ چرخ خیاطی
بعد
یک پیراهنِ بلندِبلند می دوزم از خاطره ها
می گذارم سرِ چوب لباسی
شـــاید
یک روز
یک نفر
یک جایی
تووی یک ویرانه ای
که هنوز هم اسمش خانهَ ست
عکسش را بگیرد
قاب کند به دیواری
که خالیست
،
بعدش را خودت می دانی
مثل تمامِ افسانه های کودکی که آخرش خوب تمام می شود ...
خوب تمام می شود
/.

Photo by :Soheil ZandAzar
این خیابانهای طویل و دور و دراز را
که هزاران بار
سرتاســـر آن را با هم قدم زده ایم
لوله می کنم
می گیرم زیرِ بغل
می اندازم زیرِ چرخ خیاطی
بعد
یک پیراهنِ بلندِبلند می دوزم از خاطره ها
می گذارم سرِ چوب لباسی
شـــاید
یک روز
یک نفر
یک جایی
تووی یک ویرانه ای
که هنوز هم اسمش خانهَ ست
عکسش را بگیرد
قاب کند به دیواری
که خالیست
،
بعدش را خودت می دانی
مثل تمامِ افسانه های کودکی که آخرش خوب تمام می شود ...
خوب تمام می شود
/.

Photo by :Soheil ZandAzar
./
هیچ نخواستم
که باشی
بمـــــانی
یا نـــروی
،
فقط
دوست داشتم ات
/.
هیچ نخواستم
که باشی
بمـــــانی
یا نـــروی
،
فقط
دوست داشتم ات
/.
./
یک جایی آدم می ایستد از حرکت ، یک جایی که دیگر هیچ راهی برای رفتن نیست ، یک جایی که به آن می گویند خطِ پایان .... یک چیزهای امیدوار کننده ای می گویند گاهی اوقات ، که نور هست و سیب هست و ایمان هست ... حتما هست ... می گویند پایان تمام قصه ها خوب ست اگر خوب نیست هنوز پایان آن نرسیده ، حتما یک چیزی می دانند که می گویند ، چه می گویند این موقعها ؟! موهایشان را که در آسیاب سپید نکرده اند ... تووی همین قصه ها سپید کرده اند ... به خدا!
/.

Photo by :Shadiafarin Arash
یک جایی آدم می ایستد از حرکت ، یک جایی که دیگر هیچ راهی برای رفتن نیست ، یک جایی که به آن می گویند خطِ پایان .... یک چیزهای امیدوار کننده ای می گویند گاهی اوقات ، که نور هست و سیب هست و ایمان هست ... حتما هست ... می گویند پایان تمام قصه ها خوب ست اگر خوب نیست هنوز پایان آن نرسیده ، حتما یک چیزی می دانند که می گویند ، چه می گویند این موقعها ؟! موهایشان را که در آسیاب سپید نکرده اند ... تووی همین قصه ها سپید کرده اند ... به خدا!
/.

Photo by :Shadiafarin Arash
./
گاهی اوقات
دست خودم که نباشد
دست خودم نیست
بوی زندگی می دهم
/.
گاهی اوقات
دست خودم که نباشد
دست خودم نیست
بوی زندگی می دهم
/.
./
اینقَدَر راهت را کج نکن
خانه ام
همیــن حوالیســــــــت
/.
اینقَدَر راهت را کج نکن
خانه ام
همیــن حوالیســــــــت
/.

Photo by : ShadiAfarin Arash
./
پاهایش را در برف فرو می برد ، رنگی دیگر می خواست از زندگی ، رنگی که رنگ داشته باشد و خیلی هم پر رنگ نباشد. از رنگهای زق بدش می آمد . یک جورهایی اعصابش را به هم می ریخت.
پاهایش را محکمتر در برف فرو برد ، باد مدام ریشه های روسری ی سه گوشش را به این طرف و آن طرف ، به این سو و آن سو ...
پاهایش را محکمتر
محکمتر
محکمتر
.
.
.
بدون ِ رنگ
شبیهِ خودش داشت می مرد ...
،
دخترکی
که کبریت نمی فروخت .
/.
./
حرفِ یک شب و دو شب نیست
حرف ، حرفِ هزار و یکشبَ ست
هزار و یکشب و هزار و یک قصـه ای که
تو آخرش گفتی
راستـی نگفتی
لیلی مرد بود یا زن؟
،
راست گفتی
راست
من هیچوقت
قصه گوی خوبی نبوده ام
/.
حرفِ یک شب و دو شب نیست
حرف ، حرفِ هزار و یکشبَ ست
هزار و یکشب و هزار و یک قصـه ای که
تو آخرش گفتی
راستـی نگفتی
لیلی مرد بود یا زن؟
،
راست گفتی
راست
من هیچوقت
قصه گوی خوبی نبوده ام
/.
./
نفس می کشیم
با دردهـــــایی که
در ما
نفس می کشنـد
/.
نفس می کشیم
با دردهـــــایی که
در ما
نفس می کشنـد
/.
./
خیلـــی چیزهـــــــــا دروغَ ست
دقیقن مانندِ
خیلی چیزها که راست نیست
/.
خیلـــی چیزهـــــــــا دروغَ ست
دقیقن مانندِ
خیلی چیزها که راست نیست
/.
./
جمعه ی بعدی هم
درست مثل همین جمعه
غریب و ساکت و سرد
دارد از راه می رسد
/.
جمعه ی بعدی هم
درست مثل همین جمعه
غریب و ساکت و سرد
دارد از راه می رسد
/.
./
سرم را گرم کرده ام
به سردی ی زمین
به واژه هایی که دارند
کم کم
تووی شعرهام
فسیل می شوند
به دو قدم مانده ها
که نمی رسند
به تماشای انزوای منفرد کلاغها
:
سرم گرم گرم ست
آنقدر که ...
زندگی از یادم رفته
همه اش دارم تووی همین شعرها و عکسها
می میرم
/.
سرم را گرم کرده ام
به سردی ی زمین
به واژه هایی که دارند
کم کم
تووی شعرهام
فسیل می شوند
به دو قدم مانده ها
که نمی رسند
به تماشای انزوای منفرد کلاغها
:
سرم گرم گرم ست
آنقدر که ...
زندگی از یادم رفته
همه اش دارم تووی همین شعرها و عکسها
می میرم
/.
./
این همه حفره
در لایه لایه های نازک ِ احساسم
بعد
هی تو بگو
نَفَسَـــــت از جایِ گر م در می آید
/.
این همه حفره
در لایه لایه های نازک ِ احساسم
بعد
هی تو بگو
نَفَسَـــــت از جایِ گر م در می آید
/.
./
دلم می خواهد
یک چیزی بگیرَدَم ، بِکِشَدَم به عقب
پرتم کند به جلو
/.
دلم می خواهد
یک چیزی بگیرَدَم ، بِکِشَدَم به عقب
پرتم کند به جلو
/.
./

پدر بزرگ ... درخت انار ... بوته ی شیپوری کنارِ حیاط که گلهای نارنجی داشت ...
و فکر کنم اسم دیگری جز شیپوری داشت ، اما شبیه شیپور بود ... من و دختر دایی ام (سالومه) همیشه 10 تا از آن گلها را تووی 10 تا انگشتمان می کردیم و نمی دانم از چه چیزش اصلا لذت می بردیم ....
پدر بزرگ و صبحهایی را که اگر شبش آنجا بودیم ، با صدای آب پاشی و جاروی حیاط قدیمی از خواب بیدار می شدیم
اصلا از دستی، سر و صدا راه می انداخت که بلندشویم و نمـــاز بخوانیم و من هم که گرمِ خواب چرا دروغ ...
گاهی بدون وضو ، یک چادر می انداختم روی سرم و می نشستم جلوی سجاده و ادای نماز خواندن در می آوردم و زود می رفتم می خوابیدم.
دخترها را اینجوری برای نماز بیدار می کرد ...... با داد و هوار و سر و صدا
اما پسرها را !!! نور چشمی ها ! را با مشت و مال و عزیزم و قربان صدقه ...
پای بازی ماکرو که می نشستم با دختر داییم .... رنگش قرمز می شد و می گفت
جمع کنید این بازیهای شیطانی را ....
اما وقتی بعد از دو سه روز می خواستم از خانه شان بروم ... انگار که یک جورهایی دلش تنگم می شد و با یک حالتی می گفت
می خوای بری بابا ....
پدربزرگ .... بوی نان سنگگ تازه ی سر صبح ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت
بوی یک دنیا صمیمیت
...
از آن درخت انار و شیپوری آن تاکِ پر از مو و درخت آلبالو که هر سال به تمامِ افراد ِ خانواده می رسید .... از آن سفره های از این سو تا به آن سو گسترده و جمع شدنهای دور هم .... از آن اتاقهای توو در توو که تهش می رسید به یک صندوقخانه کوچک پر از رختخواب ... و کمدهایی که همیشه دلم می خواست ببینم توویش چه خبرست ... از سماوری که همیشه چایی اش به راه بود و استکانهای کمر باریک و نعلبکی های قدیمی .... از طاقچه های گچبری شده ی سبک قدیم که رویش از این شمعدانیهای عتیقه خود نمایی می کرد و آن مردنگی فیروزه ای که هرکسی دلش می خواست یکی در خانه اش داشته باشد .... از آن زیر زمین با آن پله های بلندش که مادر بزرگ در روز چندین بار برای رسیدن به آشپزخانه آن را طی می کرد ... اتاقهای زیر زمین .... داستانهای شیرین کودکی ام ... از آنهمه زندگی که موج می زد .... چه مانده جز آسمانخراشی که آسمانِ کودکی ام را خشی می اندازد ....آسمانخراشی که آسمان خراش می دهد ...
...
اسفندَ ست .... اسفندی که یک روز از صبحش ، پدر بزرگ دیگر نبود ....
پدر بزرگ .... درخت انار .... بوته ی شیپوری ... نان سنگگ ِ تازه ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت ...
دیگر نبــــــود
/.

پدر بزرگ ... درخت انار ... بوته ی شیپوری کنارِ حیاط که گلهای نارنجی داشت ...
و فکر کنم اسم دیگری جز شیپوری داشت ، اما شبیه شیپور بود ... من و دختر دایی ام (سالومه) همیشه 10 تا از آن گلها را تووی 10 تا انگشتمان می کردیم و نمی دانم از چه چیزش اصلا لذت می بردیم ....
پدر بزرگ و صبحهایی را که اگر شبش آنجا بودیم ، با صدای آب پاشی و جاروی حیاط قدیمی از خواب بیدار می شدیم
اصلا از دستی، سر و صدا راه می انداخت که بلندشویم و نمـــاز بخوانیم و من هم که گرمِ خواب چرا دروغ ...
گاهی بدون وضو ، یک چادر می انداختم روی سرم و می نشستم جلوی سجاده و ادای نماز خواندن در می آوردم و زود می رفتم می خوابیدم.
دخترها را اینجوری برای نماز بیدار می کرد ...... با داد و هوار و سر و صدا
اما پسرها را !!! نور چشمی ها ! را با مشت و مال و عزیزم و قربان صدقه ...
پای بازی ماکرو که می نشستم با دختر داییم .... رنگش قرمز می شد و می گفت
جمع کنید این بازیهای شیطانی را ....
اما وقتی بعد از دو سه روز می خواستم از خانه شان بروم ... انگار که یک جورهایی دلش تنگم می شد و با یک حالتی می گفت
می خوای بری بابا ....
پدربزرگ .... بوی نان سنگگ تازه ی سر صبح ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت
بوی یک دنیا صمیمیت
...
از آن درخت انار و شیپوری آن تاکِ پر از مو و درخت آلبالو که هر سال به تمامِ افراد ِ خانواده می رسید .... از آن سفره های از این سو تا به آن سو گسترده و جمع شدنهای دور هم .... از آن اتاقهای توو در توو که تهش می رسید به یک صندوقخانه کوچک پر از رختخواب ... و کمدهایی که همیشه دلم می خواست ببینم توویش چه خبرست ... از سماوری که همیشه چایی اش به راه بود و استکانهای کمر باریک و نعلبکی های قدیمی .... از طاقچه های گچبری شده ی سبک قدیم که رویش از این شمعدانیهای عتیقه خود نمایی می کرد و آن مردنگی فیروزه ای که هرکسی دلش می خواست یکی در خانه اش داشته باشد .... از آن زیر زمین با آن پله های بلندش که مادر بزرگ در روز چندین بار برای رسیدن به آشپزخانه آن را طی می کرد ... اتاقهای زیر زمین .... داستانهای شیرین کودکی ام ... از آنهمه زندگی که موج می زد .... چه مانده جز آسمانخراشی که آسمانِ کودکی ام را خشی می اندازد ....آسمانخراشی که آسمان خراش می دهد ...
...
اسفندَ ست .... اسفندی که یک روز از صبحش ، پدر بزرگ دیگر نبود ....
پدر بزرگ .... درخت انار .... بوته ی شیپوری ... نان سنگگ ِ تازه ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت ...
دیگر نبــــــود
/.
./
و اتفاقِ غریبی
مدام
می افتد
/.
و اتفاقِ غریبی
مدام
می افتد
/.
./
همه اَش خارج می زنم
بس که
کوکم نکرده ای
/.
همه اَش خارج می زنم
بس که
کوکم نکرده ای
/.
./
زن درون آینه ...
گیر می کنم
...
در سرزمین عجایبم
/.
زن درون آینه ...
گیر می کنم
...
در سرزمین عجایبم
/.
./
هزار ســــال دیگر هم بگذرد
من را از بهشت بیاوری روی زمین
وسوسه خواهم شد به رفتن
حالا به هر عنوان
به هبوطی دیگر و سقوطی دیگر
حوا یعنی زندگی
تووی هوای ِ ممنوع نمی شود زندگی
،
هزارســـــــالِ دیگر هم بگذرد
من همینم
هی میوه ی ممنوعه میخورم
و هِی ...
و هِی ...
.
.
.
و هِی ...
،
ایندفعه را می روم زیرِ زمین
دفعـــــــــه ی بعــــدی را ....
/.
هزار ســــال دیگر هم بگذرد
من را از بهشت بیاوری روی زمین
وسوسه خواهم شد به رفتن
حالا به هر عنوان
به هبوطی دیگر و سقوطی دیگر
حوا یعنی زندگی
تووی هوای ِ ممنوع نمی شود زندگی
،
هزارســـــــالِ دیگر هم بگذرد
من همینم
هی میوه ی ممنوعه میخورم
و هِی ...
و هِی ...
.
.
.
و هِی ...
،
ایندفعه را می روم زیرِ زمین
دفعـــــــــه ی بعــــدی را ....
/.

Photo by :Shadiafarin Arash
باران
باشد یا نباشـــد
اینجا
یکــــریز می بارد
از در و دیوار
/.
| Template By : Pichak |
