.:وزنم را زمین نمی پذیرد، دائماً معلقـــــــــم:.


به : گلاره

درها و دیوارها چیزهای خوبی هستند ، اینکه میگویم خوب ، واقعا خوب اند ، وگرنه همه ی درها و دیوارها من را می شناسند ،اهل تعریف و تمجید بیهوده نیستم ،
لا اقلش همین َست که می نشینند روبرواَت بدون منت ، هرچه دوست داری بهشان می گویی ، گاهی با سر حرفت را تایید می کنند گاهی هم نه ، هر چه هستند شنونده های خوبی هستند ، ، نهایت ِ نهایت اش اینست که از غصه هات ترک می خورند ، دقیقن مثل ِ خودت ...


Photo by: shadiafarin Arash

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 12:31 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

1)
فراموش کن
روزی من بودم
،
من نبودم
دستم بود
تقصیر ِ ...


2)
اینقدر درمان هست
که دردها گورشان را گم کرده اند
آمده اند ، جا خوش کرده اند
 تووی گور ما

...
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 10:55 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
این خیابانهای موازی
بدجوری به اندامم گره خورده
مثلِ
این شالهایی که می فروشند
تووی مغازه ها
/.


./
به عصب می رســــد
از عصب که می گذرد
دردش آرام می شـود
،
می میـرد
بوی گند می گیرد
می پوسد ...
/.
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 11:22 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهای مامان را ...
یاد حرفهای مامان می افتم که همیشه می گفت : " من از طرز زنگ زدنت در خونه ، می فهمم ناراحتی" خودم یادم می یاد که وقتی ناراحت بودم و نمی خواستم مامان بفهمه، نرسیده به خونه خودمو می زدم به اون راه ، تا وقتی زنگ می زنم مامان نفهمه که ناراحتم .... مامان می فهمید ...
هنوزم که هنوزه
وقتی تووی دلم یه چیزایی هست ، می بینم صُب زنگ می زنه و می گه دیشب خواب دیدم ناراحتی ...
،
دستهای خودم را نگاه می کنم ، دستهـای مامان را ...
هی دستهـــــای خودم ...... هی دستهـــــای مامان ...
،
خیلی مانده دستهای من برسد به دستهای مامان .... خیلی مانده ...
/.

پ.ن1 : روز مامانهامون مبارک (مامان هم مامانهای قدیم :)  )
پ.ن2 : یکی از دوستان عکاسم برام نوشته، نوشته هات بهتر از عکسهاتن :|  نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم عکسام بهتر از نوشته هامن :|

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 03:45 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
باز افتادی ؟! چند بار افتادی ؟! صد بار گفتم ، پاهاتو محکم رو زمین بذار ، صد بار گفتم جلوی پاتو نگاه کن وقتی داری راه می ری ، مگر نگفتم ؟! مگر نگفتی : چشم ، چرا باز افتادی ...
همیشه من نیستم که از زمین بلندِت کنم و خاکِ روی زانوهاتو بتکونم ... باید درست راه بری ... صاف ... محکم ... اگه محکم راه نری زمین می خوری ، زخمی می شی ، اووف می شی .
می فهمی چی می گم ؟!
.
.
.
نه، نمی فهمی ، هنوز خیلی مونده تا بفهمی ...
/.

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 10:46 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

مدتهاست ...
مدتهای مدیدیست تلفن زنگ نخورده َست و من برای گلهای قرمزِ روی کاشی .... نگرانم ...
چه زود صد سال ِ گی اَم ، تمام شد ... چقدر زود ...

Photo by : Shadiafarin Arash

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 08:02 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
می آید
و سرش درد می کند
می رود 
و سرش درد می کند
و زنی که هر روز 
از پله های لق ِ خانه ای بالا می رود
که مالیخولیای حادِ مسری دارد
/.




Photo by : ShadiAfarin Arash

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 12:19 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

به آرزو ...

./
به خنده هایم نگاه نکن
خنده هایم
مثلِ گریه های تو
،
شور ...
/.

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391 ساعت 03:04 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
"تو"
همیشه "تو"
،
"من "
،
روی هیچ کاغذی
نشد
"تو"
/.


./
می ترسم از این "قصه" ها
از این "شهر"
،
می ترسم تووی هیچ "قصه " ای "شهر"ِ من نباشد و
تووی هیچ "شهر" ی " قصه" ی من
/.

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 03:42 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
 مانده ای
روی  تمامِ کاغذهای سپیدی که قاب کرده ام
کوبیده ام حوالی همین دل
روی تمامِ صندلیهای خالی
روی همه ی پیچک های سکر آور کوچه های شهرم
، 
مانده ام
کسی می تواند
این اندازه
مرئی باشد و نامرئی ؟!
/.
نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 09:55 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
این خیابانهای طویل و دور و دراز را
که هزاران بار
سرتاســـر آن را با هم قدم زده ایم
لوله می کنم
می گیرم زیرِ بغل
می اندازم زیرِ چرخ خیاطی
بعد
یک پیراهنِ بلندِبلند می دوزم از خاطره ها
می گذارم سرِ چوب لباسی
شـــاید
یک روز
یک نفر
یک جایی
تووی یک ویرانه ای
که هنوز هم اسمش خانهَ ست
عکسش را بگیرد
قاب کند به دیواری
که خالیست
،
بعدش را خودت می دانی
مثل تمامِ افسانه های کودکی که آخرش خوب تمام می شود ...
خوب تمام می شود
/.

Photo by :Soheil ZandAzar

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391 ساعت 09:27 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
هیچ نخواستم
که باشی
بمـــــانی
یا نـــروی
،
فقط
دوست داشتم ات
/.


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 ساعت 05:23 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
یک جایی آدم می ایستد از حرکت ، یک جایی که دیگر هیچ راهی برای رفتن نیست ، یک جایی که به آن می گویند خطِ پایان .... یک چیزهای امیدوار کننده ای می گویند گاهی اوقات ، که نور هست و سیب هست و ایمان هست ... حتما هست ... می گویند پایان تمام قصه ها خوب ست اگر خوب نیست هنوز پایان آن نرسیده ، حتما یک چیزی می دانند که می گویند ، چه می گویند این موقعها ؟! موهایشان را که در آسیاب سپید نکرده اند ... تووی همین قصه ها سپید کرده اند ... به خدا!
/.


Photo by :Shadiafarin Arash

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 01:49 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
گاهی اوقات
دست خودم که نباشد
دست خودم نیست
بوی زندگی می دهم
/.

نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:30 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
اینقَدَر راهت را کج نکن
خانه ام
همیــن حوالیســــــــت
/.

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390 ساعت 08:17 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

‎/.
هزاران سالِ سردی که گذشت
و جای زخمهــــــایی آماسیــــده روی لبهــــا
بی خیالـــــ ...
حالا عشق شده فقط پا ورقی ی زندگیهــــا
کاش پاورقی باشد
شده پادری ی welcomجلــــــویِ در
هی پا می خورد و
هـــی پا می خورد ...
./

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390 ساعت 04:33 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |


Photo by : ShadiAfarin Arash

./
پاهایش را در برف فرو می برد ، رنگی دیگر می خواست از زندگی ، رنگی که رنگ داشته باشد و خیلی هم پر رنگ نباشد. از رنگهای زق بدش می آمد . یک جورهایی اعصابش را به هم می ریخت.
پاهایش را محکمتر در برف فرو برد ، باد مدام ریشه های روسری ی سه گوشش را به این طرف و آن طرف ، به این سو و آن سو ...
پاهایش را محکمتر
محکمتر
محکمتر
.
.
.
بدون ِ رنگ
شبیهِ خودش داشت می مرد ...
،
دخترکی
که کبریت نمی فروخت .
/.


نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390 ساعت 02:05 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
حرفِ یک شب و دو شب نیست
حرف ، حرفِ هزار و یکشبَ ست
هزار و یکشب و هزار و یک قصـه ای که
تو آخرش گفتی
راستـی نگفتی
لیلی مرد بود یا زن؟
،
راست گفتی
راست
من هیچوقت
قصه گوی خوبی نبوده ام
/.

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 01:38 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
نفس می کشیم
با دردهـــــایی که
در ما
نفس می کشنـد
/.

نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 05:57 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
خیلـــی چیزهـــــــــا دروغَ ست
دقیقن مانندِ
خیلی چیزها که راست نیست
/.

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 10:18 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
جمعه ی بعدی هم
درست مثل همین جمعه
غریب و ساکت و سرد
دارد از راه می رسد
/.

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 09:16 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
سرم را گرم کرده ام
به سردی ی زمین
به واژه هایی که دارند
کم کم
تووی شعرهام
فسیل می شوند
به دو قدم مانده ها
که نمی رسند
به تماشای انزوای منفرد کلاغها
:
سرم گرم گرم ست
آنقدر که ...
زندگی از یادم رفته
همه اش دارم تووی همین شعرها و عکسها
می میرم
/.

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 02:49 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
این همه حفره
در لایه لایه های نازک ِ احساسم
بعد
هی تو بگو
نَفَسَـــــت از جایِ گر م در می آید
/.

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 02:24 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
دلم می خواهد
یک چیزی بگیرَدَم ، بِکِشَدَم به عقب
پرتم کند به جلو
/.


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 10:09 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./



پدر بزرگ ... درخت انار ... بوته ی شیپوری کنارِ حیاط که گلهای نارنجی داشت ...
و فکر کنم اسم دیگری جز شیپوری داشت ، اما شبیه شیپور بود ... من و دختر دایی ام (سالومه) همیشه 10 تا از آن گلها را تووی 10 تا انگشتمان می کردیم و نمی دانم از چه چیزش اصلا لذت می بردیم ....

پدر بزرگ و صبحهایی را که اگر شبش آنجا بودیم ، با صدای آب پاشی و جاروی حیاط قدیمی از خواب بیدار می شدیم
اصلا از دستی، سر و صدا راه می انداخت که بلندشویم و نمـــاز بخوانیم و من هم که گرمِ خواب چرا دروغ ...
گاهی بدون وضو ، یک چادر می انداختم روی سرم و می نشستم جلوی سجاده و ادای نماز خواندن در می آوردم و زود می رفتم می خوابیدم.
دخترها را اینجوری برای نماز بیدار می کرد ...... با داد و هوار و سر و صدا
اما پسرها را !!! نور چشمی ها ! را با مشت و مال و عزیزم و قربان صدقه ...
پای بازی ماکرو که می نشستم با دختر داییم .... رنگش قرمز می شد و می گفت
جمع کنید این بازیهای شیطانی را ....
اما وقتی بعد از دو سه روز می خواستم از خانه شان بروم ... انگار که یک جورهایی دلش تنگم می شد و با یک حالتی می گفت
می خوای بری بابا ....
پدربزرگ .... بوی نان سنگگ تازه ی سر صبح ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت
بوی یک دنیا صمیمیت
...
از آن درخت انار و شیپوری آن تاکِ پر از مو و درخت آلبالو که هر سال به تمامِ افراد ِ خانواده می رسید .... از آن سفره های از این سو تا به آن سو گسترده و جمع شدنهای دور هم .... از آن اتاقهای توو در توو که تهش می رسید به یک صندوقخانه کوچک پر از رختخواب ... و کمدهایی که همیشه دلم می خواست ببینم توویش چه خبرست ... از سماوری که همیشه چایی اش به راه بود و استکانهای کمر باریک و نعلبکی های قدیمی .... از طاقچه های گچبری شده ی سبک قدیم که رویش از این شمعدانیهای عتیقه خود نمایی می کرد و آن مردنگی فیروزه ای که هرکسی دلش می خواست یکی در خانه اش داشته باشد .... از آن زیر زمین با آن پله های بلندش که مادر بزرگ در روز چندین بار برای رسیدن به آشپزخانه آن را طی می کرد ... اتاقهای زیر زمین .... داستانهای شیرین کودکی ام ... از آنهمه زندگی که موج می زد .... چه مانده جز آسمانخراشی که آسمانِ کودکی ام را خشی می اندازد ....آسمانخراشی که آسمان خراش می دهد ...
...
اسفندَ ست .... اسفندی که یک روز از صبحش ، پدر بزرگ دیگر نبود ....
پدر بزرگ .... درخت انار .... بوته ی شیپوری ... نان سنگگ ِ تازه ، بوی سرشیر و بوی یک دنیا صمیمیت ...
دیگر نبــــــود

/.

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 11:47 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
و اتفاقِ غریبی
مدام
می افتد
/.


نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 06:15 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
همه اَش خارج می زنم
بس که
کوکم نکرده ای
/.

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390 ساعت 08:01 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
زن درون آینه ...
گیر می کنم
...
در سرزمین عجایبم
/.


نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 10:46 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |

./
هزار ســــال دیگر هم بگذرد
من را از بهشت بیاوری روی زمین
وسوسه خواهم شد به رفتن
حالا به هر عنوان
به هبوطی دیگر و سقوطی دیگر
حوا یعنی زندگی
تووی هوای ِ ممنوع نمی شود زندگی
،
هزارســـــــالِ دیگر هم بگذرد
من همینم
هی میوه ی ممنوعه میخورم
و هِی ...
و هِی ...
.
.
.
و هِی ...
،
ایندفعه را می روم زیرِ زمین
دفعـــــــــه ی بعــــدی را ....
/.


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1390 ساعت 10:11 ق.ظ توسط سایه روشن نظرات |


Photo by :Shadiafarin Arash
./
باران
باشد یا نباشـــد
اینجا
یکــــریز می بارد
از در و دیوار
/.


نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1390 ساعت 04:29 ب.ظ توسط سایه روشن نظرات |


Template By : Pichak